1393-07-02|23:32 گل پر شماره2

aghighezard
[کاربر فعال]
سلام قولا من رب الرحیم

این داستان رو خود سید بهم معرفی کرد خسته بودم و داشتم کتابشو ورق میزدم مونده بودم کدوم داستانشو براتون بزنم
که این اومد


سید در دفتر خاطرات خود از این روز به عنوان حساس ترین روز تاریخ زندگی خود یاد می کند.(کدوم روز؟؟روز سپاهی شدنشون)
در مرداد ماه همان سال یه عنوان فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم اتنخاب می شوند علاقه بچه ها به سید باعث شده بود بیشتر بچه در این گردان تقاضا ی حضور کنن.
گروهان در حاشیه رود بهمنشیر مستقر بود
یک روز سید فرغونی به دست گرفت!بعد به بچه های گروهان گفت (هرکی لباس کثیف داره برای شستشو داخل فرغون بریزه
کلی لباس جمع شد.البته بچه ها سید را تنها نگذاشتند. همراه با سید برای شستن لباس به راه افتادیم.
سید به هرکسی کاری داد یکی آتش درستکنه
یکی آب داغ بیاره
ولی شوینده اصلی سید بود
هرکاری کردیم قبول نکرد بده ما
سید آن زمان فرمانده بود آن روز بیش از هشتادقطعه لباس را شستت.اینکار زمان زیادی هم طول کشید. این نحوه برخورد واین افتادگی همه ی قلب ها را مجذوب خود کرده بود.


تعداد پستها:325
امتیاز:475
علایق:خدا

کسانی که صلوات فرستادند: raha, beman, razavi,

> >>