1394-05-28|11:24 چندخاطره

setayesh
[کاربر دائمی Pnuc]
◀چند خاطره شوخ از شهدا:

اومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت : " ميخواي بري ازدواج کني ؟ "
گفت :
" بله ميخوام برم خواستگاري "
- خب بيا خواهر منو بگير !
گفت :
" جدي ميگي آقا مهدي " - به خانوادت بگو برن ببينن اگر پسنديدن بيا مرخصي بگير برو !
اون بنده خدا هم خوشحال دويده بود مخابرات تماس گرفته بود !
به خانوادش گفته بود :
" فرمانده ي لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير ، زود بريد خواستگاريش خبرشو به من بديد ! بچه هاي مخابرات مرده بودن از خنده!
پرسيده بود :
" چرا ميخنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من ! "
گفته بودن :
" بنده خدا آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، يکيشونم يکي دوماهشه !! "

تعداد پستها:2625
امتیاز:3407
علایق:

کسانی که صلوات فرستادند: delshekaste, seyyedsamy, raha, atena, beman,

1394-05-28|11:26

setayesh
[کاربر دائمی Pnuc]



ﻫﻮﺍ ﺧﯿـﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﺑــﻮﺩ.
ﺍﺯ ﺑﻠﻨــﺪﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻧــﺪ ﺟﻤﻊ ﺑﺸﯿـﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺗﺪﺍﺭﮐﺎﺕ ﻭ ﭘﺘــﻮ ﺑﮕﯿــﺮﯾﺪ.
ﻓﺮﻣﺎﻧــﺪﻩﯼ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨــﺪ ﮔﻔﺖ : ﮐﯽ ﺳﺮﺩﺷﻪ ؟
ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧــﺪ : ﺩﺷﻤــﻦ !
ﮔﻔﺖ : ﺍﺣﺴﻨﺖ، ﺍﺣﺴﻨﺖ. ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯽﺷﻪ ﻫﯿــﭻ ﮐﺪوﻡ ﺳﺮﺩﺗوﻥ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﺑﺮﯾــﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎتوﻥ ، ﭘﺘــﻮ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﺎ ﻧﺮﺳﯿــﺪﻩ
setayesh
تعداد پستها:2625
امتیاز:3407
علایق:

کسانی که برای این مطلب صلوات فرستادند: delshekaste, seyyedsamy, raha, atena, beman,

1394-05-28|11:28

setayesh
[کاربر دائمی Pnuc]



3_ یه روزیکی ازرزمنده ها دیر به صبحگاه رسید، فرمانده برای اینکه رزمنده بسیجی را تنبیه کنه،گفت؛ باید در2 دقیقه 150تا صلوات بفرستی، بسیجی دید نمیشه ولی کم نیاورد، رو کرد به گردان وگفت ؛ کل گردان صلوات! کل گردان که 400 نفر بود صلوات فرستادند؛ بعد بسیجی به فرمانده میگه 150تا برا امروز، بقیش بمونه دیگه ان شاءالله برا فردا!!
setayesh
تعداد پستها:2625
امتیاز:3407
علایق:

کسانی که برای این مطلب صلوات فرستادند: delshekaste, seyyedsamy, raha, beman,

1394-05-28|23:09

shamim
[کاربر تازه وارد]

چفیه‌ی من بوی شبنم می‌دهد """ عطر شب‌های محرم می‌دهد

چفیه‌ی من، سفره‌ی دل می‌شود """ جمعه، با مهدی، مقابل می‌شود
shamim
تعداد پستها:37
امتیاز:69
علایق:

کسانی که برای این مطلب صلوات فرستادند: seyyedsamy, SETAYESH, raha, beman,
[1]